در زمان حاضر صب با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم . مهلا بود؛ قرار بود خبر ثبت نام یه همایش رو بهم بده و باهم بریم برای ثبت نام . وقتی زنگ زد من هنوز خواب بودم و گف که ساعت 11 میخواد بره تمرین والیبال و تا ساعت شش نیس و وقت اداری هم تا یه ربع به دوِ . ساعت نه و ربع بود با سرعت یه آب به دستو صورتم زدم و یه چایی هم پشت بندش خوردم و زنگ زدم آژانس و راه افتادم سمت خونشون . به خونشون که رسیدم پیاده شدم و بش زنگ زدم ... قبلش بهم گفته بود که فاطمه میاد دنبالمون و باهم میریم . فاطمه که سید سوار ماشین ش
برچسب:
نویسنده: الینا شاکری